با عرض سلام و وقت بخیر خدمت تمام دوستان و همراهان وبسایت مووی اسکرین. در قسمت قبلی مقاله سعی کردیم تا به صورت اجمالی و کلی با کارگردان فقید سینما، استنلی کوبریک و آثار وی کمی آشنا شویم. همچنین مطالبی در مورد آثار وی از جوانی تا ساخت فیلم ادیسه فضایی:۲۰۰۱ برای شما عزیزان به رشته تحریر در آوردیم. در این قسمت از مقاله با ادامه آثار وی در خدمت شما دوستداران سینما هستیم. با ما در ادامه همراه باشید.

شاید اکثر منتقدان و کارشناسان سینما به صورت متفق القول قبول داشته باشند که با فیلم ادیسه برگی جدید در زندگی هنری کوبریک رقم خورد و در واقع او بهترین‌ فیلم‌هایش را پس از آن ساخت. کوبریک که سه فیلم آخر خود را در انگلستان ساخته بود تصمیم گرفت برای همیشه به آن جا نقل مکان کند. در این بین تصمیم به ساخت فیلمی عظیم و پرخرج در مورد ناپلئون داشت که به دلیل مشکلات مالی از ساخت آن صرف نظر کرد و به سراغ پروژه‌ای دیگر رفت. پروژه‌ای که ایده آن مانند تمام آثار دیگرش با خواندن یک رمان شکل گرفت و در ادامه بدل به یکی از بهترین فیلم‌هایش (به عقیده بنده بهترین) شد. این‌ بار کوبریک به سراغ رمانی از آنتونی برجس به نام پرتقال کوکی رفت و از روی آن فیلمی به همین نام ساخت. پرتقال کوکی را میتوان یکی از روان کاوانه‌ترین فیلم‌های تاریخ دانست که کوبریک در آن از دیدی فلسفی به مفهوم و مقوله خشونت می‌پرداخت. خشونت و رابطه جنسی را می‌توان اصلی‌ترین دغدغه کوبریک در سیر ساخت فیلم‌هایش دانست و خصوصا از این نقطه به بعد اکثر فیلم‌های وی با تم روان کاوانه نسبت به این مقوله ساخته شد. پرتقال کوکی فیلمی با تم قالب علمی تخیلی و کمدی است که داستان زندگی جوانی آنارشیست و ۱۵ ساله به نام الکس را روایت می‌کرد که از هیچ چیز ابایی نداشت و انواع کار‌های غیراخلاقی فعالیت‌های روزمره زندگی او را تشکیل می‌داد. طی حوادثی الکس مرتکب قتل می‌شود و به ۱۴ سال زندان محکوم می‌شود. پس از گذشت دو سال وزیر کشور الکس را برای پروژه لودویکو انتخاب می‌کند. لودویکو روشی است که با سبک انزجار درمانی باعث درمان مجرم در دو هفته می‌شود و بعد وی آزاد است که به آغوش جامعه برگردد. پس از این درمان وحشیانه الکس از خشونت بیزار می‌شود ولی از طرفی دیگر به عنوان یک انسان نیز قلمداد نمی‌شود زیرا دیگر از خود هیچ اراده‌ای ندارد. در واقع الکس شبیه به رباتی کوکی می‌شود که هیچ قدرت تصمیم گیری و انتخابی ندارد. پرتقال کوکی به شکلی بی نظیر از دیدگاه روانشناختی به مبحث خشونت می‌پردازد و مخاطب در پایان به این نتیجه می‌رسد که خشونت نیاز انسان است. خشونت نیز جزو خصوصیت‌های آدمیزاد است و همانطور که اگر هر خصوصیت دیگری از انسان سلب شود مشکلاتی به بار می‌آید بدون خشونت نیز انسان چیزی به جز یک ماشین نیست. در واقع الکس پس از درمان لودویکو به شخص خوبی برای جامعه بدل شد اما نه به انتخاب خودش و کوبریک این موضوع را مصداق تجاوز به آزادی دانست. کارگردانی فیلم بسیار هوشمندانه بود و یکی از درخشان‌ترین و دقیق‌ترین کارگردانی‌های کوبریک درهمین فیلم بود. به طور مثال سکانسی را به یاد آورید که الکس پس از شنیدن سمفونی نهم بتهوون و با به یاد آوردن دوره انزجار درمانی از پنجره پایین می‌پرد تا از درد خلاص شود. در این صحنه دوربین می‌توانست هرجایی قرار بگیرد اما کوبریک در اوج هنرنمایی برای ایجاد حس همذات پنداری ناخودآگاه مخاطب با الکس دوربین را به همراه الکس از پنجره به بیرون پرتاب می‌کند. فیلمنامه درخشان این فیلم را کوبریک به تنهایی نوشت و البته در نوشتار آن به متن کتاب وفادار ماند. نقش اصلی فیلم به مالکوم مک داول رسید که دومین نقش مهم خود را تجربه می‌کرد. با اینکه مک داول تا زمان پیری نقش‌های بسیاری بازی کرد اما همچنان نیز اکثر مخاطبان این نقش آفرینی وی را نه تنها بهترین نقش آفرینی‌اش بلکه به عنوان یکی از بهترین ایفای نقش‌های تاریخ به یاد می‌آورند. کوبریک با دیدن بازی مک داول در فیلم اگر… او را انتخاب کرد و مک داول نیز با هوشیاری تمام در نقش الکس شر ظاهر شد. حتی در یکی از صحنه‌های فیلم حین آزمایش لودویکو، قرنیه یکی از چشم‌های مک داول خراش برداشت و موقتا کور شد اما هیچ چیز جلوی بازی بی‌نقص او را نگرفت. پس از اکران، فیلم دچار سانسور‌های شدیدی گردید و به دلیل صحنه‌های بسیار بی‌پروایش، نمایش آن در بسیاری از کشور‌ها ممنوع اعلام شد. پرتقال کوکی تا پایان عمر کوبریک تقریبا بحث برانگیز‌ترین و در عین حال یکی از زیبا‌ترین آثار وی بود. پس از تجربه این فیلم کوبریک به سراغ فیلمی با حال و هوای قرن هجدهم رفت و در سال ۱۹۷۵ بری لیندون را ساخت. اثری که با همه فیلم‌های وی فرق داشت و ساخت آن از سوی کوبریک بسیار عجیب می‌نمود. بری لیندون داستان زندگی مردی به نام ردموند بری است که عاشق دخترعموی خود می‌شود اما مشکلاتی بر سر راه عشق وی قرار می‌گیرد. فیلم روایتگر ترقی او از صفر به صد و در آخر زمین خوردن وی از عرش به فرش می‌باشد. لوکیشن فیلم باغ‌های بسیار شکوهمندی است که باعث یک نوع حس آرامش در فیلم می‌شود و در نتیجه از برخی جنبه‌ها فیلم یک اثر ناتورالیستی می‌باشد. کوبریک در این فیلم این واقعیت را بیان می‌کند که اگر فردی از طبقه متوسط باشد با هر تلاشی باز هم متعلق به طبقه متوسط است و حتی اگر به جایگاه بالاتری هم برسد، در آخر خوی طبقه متوسط بودن او بر وی غلبه می‌کند و از بین اشرافیان طرد خواهد شد. کوبریک برای ساخت این فیلم لنز و دوربین خاصی ابداع کرد و با نبوغ خاص خود برای اینکه فیلم هر چه بیشتر به فضای قرن هجدهم نزدیک شود تمام نورپردازی‌ها را با شمع انجام داد و از هیچ نوری استفاده نکرد! لوکیشن‌های نمایش داده شده نیز همه واقعی بوده و هیچ دکوری ساخته نشد. اما در عمل بری لیندون تبدیل به فیلم پرخرجی شد که فروش خوبی نداشت. بری لیندون در میان آثار کوبریک نیز هیچگاه خیلی مورد اقبال واقع نشد و یکی از کم حاشیه‌ترین آثار او باقی ماند.

کوبریک تقریبا در هر ژانری فیلمی ساخته بود مگر ژانر ترسناک. همین موضوع باعث شد که به سراغ ساخت اثری اقتباسی از رمان درخشش اثر استیون کینگ برود و در ژانر وحشت نیز اثری به گنجینه سینمایی خود اضافه کند. فیلم درباره هتلی می‌باشد که به نظر می‌رسد در تسخیر ارواح باشد. مرد نویسنده‌ای به نام جک تورنس به همراه خانواده‌اش برای اقامت در این هل عازم ‌می‌شوند ولی اتفاقات مرگباری برای آن‌ها می‌افتد. کوبریک در درخشش باز هم به موضوع مورد علاقه خود یعنی خشونت پرداخته است. تحلیل فیلم درخشش کار بسیار دشواری است و فهم آن حتی پس از چند بار دیدن کمی سخت به نظر می‌رسد. نقش جک تورنس را در این فیلم جک نیکلسون بازی می‌کند و مانند نام فیلم درخشش فوق العاده در فیلم دارد و شاید بتوان گفت او نیز یکی از بهترین بازی‌های عمر خود را ارائه می‌دهد. به نظر می‌رسد کوبریک تجربه بالایی در بازی گرفتن از بازیگران خود داشت و اکثر بازیگران فیلم‌های وی بهترین اجرای طول عمر خود را در یکی از فیلم‌های کوبریک داشته‌اند. مشکلات بسیار زیادی در حین فیلمبرداری درخشش پیش آمد. همان طور که اول مقاله اشاره شد کوبریک کارگردان کمال گرایی بود و همه چیز را به بهترین شکل ممکن می‌ساخت. گفته می‌شود که برای یکی از سکانس‌ها در درخشش ۱۴۸ بار برداشت انجام شد تا کوبریک رضایت داد! جک نیکلسون به حدی از خود بی خود شده بود که قصد کشتن کوبریک را با تبر در یکی از صحنه‌های فیلم پس از برداشت‌های پی در پی داشت! حتی اسکتمن کراترز پس از ۴۰ برداشت از یک سکانس به گریه افتاد و از کوبریک خواهش کرد او را رها کند. یا گفته می‌شد کوبریک برای یک سکانس کوتاه ۱۲۷ مرتبه از شلی دووال برداشت گرفت. یا مثلا برای صحنه معروف خون خارج شده از آسانسور کوبریک سه بار برداشت گرفت آن هم در شرایطی که هر بار درست کردن صحنه برای این برداشت ۹ ساعت طول می‌کشید. به گفته اکثر عوامل این فیلم کوبریک برای فیلمبرداری این اثر آن‌ها را بیچاره کرد و شاید راز ساختن شاهکار‌های پیاپی از وی نیز همین بوده است. درخشش به لطف تبلیغات خوب فروش بسیار خوبی داشت و از نظر مالی اثر بسیار سود‌آوری بود. پس از این فیلم کوبریک تصمیم گرفت باز هم فیلمی درباره خشونت و این‌بار در ژانر جنگی بسازد. برای این کار به سراغ رمان گوستاو هسفورد به نام موقتی‌ها رفت و فیلم غلاف تمام فلزی را از آن اقتباس کرد. فیلم دو نیمه کاملا متفاوت داشت. نیمه اول بی نظیر و نیمه دوم متوسط. نیمه اول فیلم با موضوع آموزش دیدن سربازان برای آمادگی در جنگ و با محوریت شخصیت پایل و گروهبان هارتمن بود. هارتمن (با بازی فوق العاده لی ارمی که واقعا انسان را مبهوت می‌کند) گروهبانی بسیار خشن است که برایش هیچ چیزی جز نظم و انضباط و جدیت در تمرین مهم نیست. پایل سرباز چاقی است که از لحاظ جثه و فیزیک شباهتی به سرباز‌ها ندارد و حتی برای انجام کار‌های عادی خود نیاز به کمک دارد. رویارویی او و هارتمن چالش بسیار بی نظیر و زیبایی را رقم می‌زند که با طنازی خاص کوبریک مخاطب را با خود همراه‌ می‌کند. این نیمه فیلم درباره این است که چطور انسان‌ها تبدیل به ماشینی برای کشتن می‌شوند و به این ترتیب انسانیت خود را از دست می‌دهند. فشار عصبی حاصل از این فرآیند برای شخصی مثل پایل بسیار بیشتر از حد تحمل اوست و همین موضوع او را به جنون می‌کشاند و آن صحنه بی نظیر پایانی این نیمه را رقم می‌زند. نیمه دوم فیلم تمرکز خود را روی شخصیت جوکر می‌گذارد. شخصی که تناقض آشکار او اتفاقات فیلم را رقم می‌زند. جوکر سربازی‌ است که برای کشتار آموزش دیده اما اندک انسانیت باقی مانده در او این اجازه را به وی نمی‌دهد. حتی این تناقض در لباس وی آشکار است. روی کلاه او نوشته شده “زاده شده برای کشتن” و روی پیراهن او علامت صلیب سرخ نقش بسته! این فیلم نیز مانند دو اثر قبلی کوبریک که با محوریت جنگ ساخته شد اثری ضد جنگ بود که طعنه‌های بسیار واضح و مستقیمی داشت. غلاف تمام فلزی نامزد یک جایزه اسکار برای بهترین فیلمنامه اقتباسی نیز شد. بین این فیلم که سال ۱۹۸۷ ساخته شد تا فیلم بعدی کوبریک که سال ۱۹۹۹ساخته شد ۱۲ سال وقفه افتاد. در این مدت کوبریک روی پروژه‌های بسیاری از جمله فیلم هوش مصنوعی کار‌ می‌کرد که به دلایل مختلفی همه آن‌ها ناتمام ماندند. کوبریک مدت‌ها بود که تصمیم به ساخت فیلمی با مضمون روانکاوی رابطه جنسی گرفته بود. نتیجه این تصمیم ساخت آخرین شاهکار این نابغه سینما، یعنی چشمان باز کاملا بسته از روی رمان آلمانی آرتور اشنیتزلر به نام داستان رویایی (۱۹۲۶) شد. فیلم از لحاظ کارگردانی یک غوغای هنری بود. دکوپاژ بی نظیر، ظرافت‌های بی بدیل کوبریک و داستان هیجانی و در عین حال درام آن، فیلم را به یک ابر شاهکار تبدیل کرد. چشمان باز کاملا بسته روایت‌گر زندگی بیل و آلیس (بیشتر از منظر جنسی) بود و از جایی به بعد داستان با ترفند‌های کوبریکی خاصی درگیر ماجرایی هیجانی می‌شد. همان طور که ابتدای این مقاله به آن اشاره شد کوبریک در جوانی عکاس بود. هنر عکاسی در سینما نیز به او یاری زیادی رساند. توجه کوبریک به قاب‌ها و نماها که از همان هنر عکاسی او نشات گرفته، در این فیلم به اوج خود رسید. از طرفی جلوه‌های بصری این فیلم در بالاترین سطح خود قرار داشت. توجه کوبریک به جزییات فیلم‌هایش حتی از رنگ بندی این اثر نیز مشخص بود. مثلا در برخی سکانس‌ها که فضا حالتی ارو.تیک گونه داشت تم قالب فیلم نارنجی می‌شد یا در مواقعی که فضا شکاکانه بود نورپردازی صحنه به نحوی با رنگ‌های سرد و آبی این حس را به مخاطب القا می‌کرد. کوبریک در این فیلم مباحثی مانند خیانت شک و به طور کلی روابط انسان‌ها را مورد بررسی موشکافانه خود قرار داد. او برای زوج اصلی فیلم از تام کروز و نیکول کیدمن استفاده کرد. باز هم لازم به ذکر است که قطعا بهترین بازی تام کروز که اساسا بازیگری پاپ کورنی است، در این فیلم بوده است و کوبریک نشان می‌دهد که از هر بازیگری می‌تواند بازی بگیرد. فیلم به دلیل صحنه‌های بی‌پروایش درجه NC-17 را از آن خود کرد اما این موضوع نیز نتوانست از فروش این فیلم بکاهد. فیلم آماده اکران بود و در نمایش خصوصی آن همه عوامل از آن رضایت داشتند و حتی در ۶ مارس ۱۹۹۹ کوبریک اعلام کرد که این بهترین فیلمی است که تابحال ساخته است. اما فردای همان روز در ۷ مارس ۱۹۹۹ کوبریک به دیار باقی شتافت و جهان سینما یکی از بزرگترین نوابغ خود را از دست داد.

اگر سینما را به مانند یک تیغ باریک در نظیر بگیریم و یک طرف آن سینمایی پاپ کرنی بی مفهوم و پر فروش باشد و در طرف دیگر سینمای خاص پسند و مفهومی، استنلی کوبریک را می‌توان شخصی دانست که به زیبایی تمام می‌توانست روی این تیغ باریک قدم بردارد به نحوی که فیلم‌هایش هم مباحث بسیار عمیق و عموما فلسفی و روان‌ کاوانه‌ای را بررسی می‌کردند و هم از سوی عموم مردم و حتی بینندگان عادی‌تر سینما نیز مورد قبول و احترام واقع بودند. همین موضوع بود که استنلی کوبریک را به یکی از محبوب‌ترین کارگردانان تاریخ سینما تبدیل کرد و شاید بعد از آلفرد هیچکاک او را به نوعی نماد سینما دانستند. کوبریک در تمام سال‌های فعالیتش کیفیت فیلم‌هایش را کمیت آن‌ها ترجیح داد و با این که تعداد فیلم‌های ساخته شده توسط او کم بود اما او همیشه استاندارد ثابتی را داشت که حتی یک اثر وی نیز از آن پایین‌تر نبود و برخی آثارش نیز بدل به شاهکار‌های بی نظیر در تاریخ سینما شدند. قطعا دیدن تمام آثار استنلی کوبریک برای علاقه‌مندان سینما واجب است و در اوضاع فعلی و نسبتا راکد سینمای جهان که در بهترین حالت آن سالی ۲ الی ۳ فیلم خوب ساخته می‌شود، تماشای آثار کوبریک می‌تواند مرهمی باشد بر زخم دوست داران هنر هفتم. امیدوارم که از مطالعه مقاله فوق لذت برده باشید. طی هفته‌های آتی با سری مقالات “بزرگان عرصه سینما” همراه باشید.


تهیه شده در موی اسکرین

قسمت اول را در اینجا مطالعه کنید

دیدگاهتان را بنویسید